• Albums
  • Lyrics (66)

جان هیچ و جسد هیچ
از استاد سرآهنگ


جان هیچ و جسد هیچ و نفس هیچ و بقا هیچ
ای هستی تو ننگ عدم تا به‌ کجا هیچ

بر فسون های امل مغرور جمعیت مباش
عمر معشوق است، پیمان وفا خواهد شکست

روزی نشسته ای به سر تخت عزوناز
روزی به تخته منتظر شستشوستی

بیدل به دو روزه وهم مغرور مباش
بنیاد تو نیستی است، معمور مباش

هر چند که قطب و غوث و ابدالت خوانند
ای خاک بر این غبار مسرور مباش

ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
ما را چه مجال است به آن جلوه رسیدن
او هستی و ما نیستی، اج جمله و ما هیچ

پرواز بندگی به خدایی نمیرسد
ای خاک، خاک باش، بلند آسمان

خوبان که بهار عالم اظهار اند
هر چند ز چین و چگل و تاتار اند

از حسن فرنگ، اینقدرم شد معلوم
کاین دوزخیان، بهشت دیگر دارند
ما را چه مجال است به آن جلوه رسیدن